تبليغاتX
به سوی کانادا(Towards Canada)

سفرنامه 1

دوستان سلام نمیدونم شما هم با بلاگفا مشکل دارید یا نه ؟تا حالا چند بار نوشته ام ولی موفق به ارسال نشده ام.خدمت شما عرص کنم که من جهت اخذ مدرک بین المللی تدریس زبان انگلیسی با عنوان TESOLکه مخفف Teaching English to speakers of other languages میباشد راهی سفر شدم.این مدرک راTrinity college لندن ارائه میدهد اما از انجائی که سفارت انگلیس در تهران بسته بود و من می بایست به امارات میرفتم که خود هزینه زیادی را در بر داشت تصمیم گرفتم به یکی از شعبات Oxford Teflدر خارج از انگلیس بروم.انها دو کشور اسپانیا و چک را معرفی کردند که در نهایت من چک را به دلیل هزینه های زندگی کمتر نسبت به اسپانیا انتخاب کردم و الان به این نتیجه رسیدم که انتخابم کاملا" درست بود نه فقط از نظر هزینه ها بلکه از نظر کیفیت دوره هم عالی بود.کلیه استادان ما از بریتانیا بودند و کاملا" خبره. واقعا" خوشحالم که از این دوستان خیلی چیزها یاد گرفتم که در این سالهای تدریسم نمی دونستم.علاوه بر دوره اصلی TESOL من دوره کودکان را هم گذراندم که ان هم واقعا" مفید و جالب بود.دوره واقعا" مشکل بود البته نه به خاطر خود دوره بلکه به خاطر کارهای عملی که میبایست انجام میدادیم چرا که اصولا" ما ایرانیها با این امور نا اشنا هستیم اما همکلاسیهای امریکایی و انگلیسی من خیلی راحت بودند انها از دوره ابتدائی کارهای عملی در مدرسه داشتند.به عنوان مثال ما میبایست تکالیفمان را تایپ میکردیم و من میدیدم اینها ده انگشتی و سریع تایپ میکردند بر خلاف من که یک ساعت طول می کشید یک صفحه تایپ کنم .وقتی پرسیدم چطوری اینقدر سریع تایپ میکنید میگفتند این قسمتی از کار مدرسه ما بود و اگر یاد نمی گرفتیم اجازه رفتن به کلاس بالاتر را به مانمیدادند.شما این را به عنوان یک نمونه در نظر بگیرید تا الی اخر.

در پستهای بعدی بیشتر از دوره و سفرم  می نویسم راستی با اپلود کردن عکسها هم مشکل دارم.ممنون میشم اگر راهنمائی بفرمائید.

ادامه دارد...

charles bridge and castle in prague

 

!! نوشته شده توسط شهرام | 10:18 AM | Mon 23 Nov 2009

بازگشت از سفر

سلام دوستان حدودا دو ماهی از آخرین پستی که گذاشتم می گذرد. در این فاصله به دو کشور چک و اتریش سفر کردم. در پست های بعدی حتما برایتان بیشتر می نویسم.

!! نوشته شده توسط شهرام | 6:15 PM | Mon 16 Nov 2009

بازی

شهری بود كه در آن همه چیز ممنوع بود. و چون تنها چیزی كه ممنوع نبود بازی الك دولك بود، اهالی شهر هر روز به صحراهای اطراف می‌رفتند و اوقات خود را با بازی الك دولك می‌گذراندند. و چون قوانین ممنوعیت نه یكباره بلكه به تدریج و همیشه با دلایل كافی وضع شده بودند، كسی دلیلی برای گله و شكایت نداشت و اهالی مشكلی هم برای سازگاری با این قوانین نداشتند. سالها گذشت. یك روز بزرگان شهر دیدند كه ضرورتی وجود ندارد كه همه چیز ممنوع باشد و جارچی‌ها را روانه كوچه و بازار كردند تا به مردم اطلاع بدهند كه می‌توانند هر كاری دلشان می‌خواهد بكنند.جارچی‌ها برای رساندن این خبر به مردم، به مراكز تجمع اهالی شهر رفتند و با صدای بلند به مردم گفتند:"آهای مردم!آهای...!بدانید و آگاه باشید كه از حالا به بعد هیچ كاری ممنوع نیست."مردم كه دور جارچی‌ها جمع شده بودند، پس از شنیدن اطلاعیه، پراكنده شدند و بازی الك دولك‌شان را از سر گرفتند.جارچی‌ها دوباره اعلام كردند:"می‌فهمید؟شما حالا آزاد هستید كه هر كاری دلتان می‌خواهد ، بكنید."اهالی جواب دادند:"خب!ما داریم الك دولك بازی می‌كنیم."جارچی‌ها كارهای جالب و مفید متعددی را به یادشان آوردند كه آنها قبلا انجام می‌دادند و حالا دوباره می‌توانستند به آن بپردازند. ولی اهالی گوش نكردند و همچنان به بازی الك دولك‌شان ادامه دادند؛بدون لحظه‌ای درنگ.جارچی‌ها كه دیدند تلاش‌شان بی‌نتیجه است، رفتند كه به امرا اطلاع دهند.امرا گفتند:"كاری ندارد!الك دولك را ممنوع می‌كنیم."آن وقت بود كه مردم دست به شورش زدند و همه امرای شهر را كشتند و بی‌درنگ برگشتند و بازی الك دولك را از سر گرفتند
بازی/داستانی از ایتالو كالوینو

!! نوشته شده توسط شهرام | 11:0 AM | Thu 24 Sep 2009

موفقیت

 

موفقیت=تفکر+شهامت+سرمایه

!! نوشته شده توسط شهرام | 1:33 PM | Thu 17 Sep 2009

How to stay young


HOW  TO STAY YOUNG

 
 Throw  out nonessential numbers. This  includes age, weight and height. Let the doctors worry about them.  That is why you pay 'them' 
 
  Keep  only cheerful friends. The  grouches pull you down.
 
  Keep  learning.  Learn more about the computer, crafts, gardening, whatever.. Never  let the brain idle. 'An idle mind is the devil's workshop.'  And  the devil's name is
Alzheimer's 

  Enjoy  the simple things.  
 
  Laugh often,  long and loud. Laugh until you gasp for  breath.
 
The  tears happen.  Endure, grieve, and move on. The only person, who is with us our  entire life, is ourselves. Be ALIVE while you are alive.  
 
  Surround  yourself with what you love  , whether it's family, pets, keepsakes, music, plants, hobbies,  whatever. Your home is your refuge.  
 
Cherish  your health: If  it is good, preserve it. If it is unstable, improve it. If it is  beyond what you can improve, get help. 
 
  Don't  take guilt trips.  Take a trip to the mall, even to the next county; to a foreign  country but NOT to where the guilt  is.
 
 
  Tell the people you love that you love them,  at every opportunity.

AND  ALWAYS REMEMBER
 :
 Life is not measured by the number of breaths we take,  but   by the moments that take our breath away.


!! نوشته شده توسط شهرام | 0:0 AM | Sat 12 Sep 2009

وقت خوشبختی کی هست؟

همه ما خودمان را چنين متقاعد ميكنيم كه با ازدواج زندگي بهتري خواهيم داشت، وقتي بچه دار شويم بهتر خواهد شد، و با به دنيا آمدن بچه‌هاي بعدي زندگي بهتر....

ولي وقتي مي‌بينيم كودكانمان به توجه مداوم نيازمندند، خسته ميشويم.

بهتر است صبر كنيم تا بزرگتر شوند.

فرزندان ما كه به سن نوجواني ميرسند، باز كلافه ميشويم، چون دايم بايد با آنها سروكله بزنيم. مطمئناً وقتي بزرگتر شوند و به سنين بالاتر برسند، خوشبخت خواهيم شد.

با خود ميگوييم زندگي وقتي بهتر خواهد شد كه :

همسرمان رفتارش را عوض كند،يك ماشين شيكتر داشته باشيم، بچه هايمان ازدواج كنند،

به مرخصي برويم و در نهايت بازنشسته شويم....

حقيقت اين است كه براي خوشبختي، هيچ زماني بهتر از همين الآن وجود ندارد.

اگر الآن نه، پس كي؟ زندگي همواره پر از چالش است..

بهتر اين است كه اين واقعيت را بپذيريم و تصميم بگيريم كه با وجود همه اين مسائل، شاد و خوشبخت زندگي كنيم.

خيالمان ميرسد كه زندگي، همان زندگي دلخواه، موقعي شروع ميشود كه موانعي كه سر راهمان هستند ، كنار بروند:

مشكلي كه هم اكنون با آن دست و پنجه نرم ميكنيم، كاري كه بايد تمام كنيم،

زماني كه بايد براي كاري صرف كنيم، بدهي‌هايي كه بايد پرداخت كنيم و ...

بعد از آن زندگي ما، زيبا و لذت بخش خواهد بود!

بعد از آنكه همه اينها را تجربه كرديم، تازه مي فهميم كه زندگي، همين چيزهايي است كه ما آنها را موانع مي‌شناسيم.

اين بصيرت به ما ياري ميدهد تا دريابيم كه جاده‌اي بسوي خوشبختي وجود ندارد.

خوشبختي، خودٍ همين جاده است.. پس بياييد از هر لحظه لذت ببريم..

براي آغاز يك زندگي شاد و سعادتمند لازم نيست كه در انتظار بنشينيم:

در انتظار فارغ التحصيلي، بازگشت به دانشگاه، كاهش وزن ، افزايش وزن، شروع به كار، ازدواج، شروع تعطيلات، صبح جمعه، در انتظار دريافت وام جديد، خريد يك ماشين نو، باز پرداخت قسطها، بهار و تابستان و پاييز و زمستان، اول برج، پخش فيلم مورد نظرمان از تلويزيون، مردن، تولد مجدد و...

خوشبختي يك سفر است، نه يك مقصد.. هيچ زماني بهتر از همين لحظه براي شاد بودن وجود ندارد.

زندگي كنيد و از حال لذت ببريد.. اكنون فكر كنيد و سعي كنيد به سؤالات زير پاسخ دهيد:

1. پنج نفر از ثروتمندترين مردم جهان را نام ببريد.

2. برنده‌هاي پنج جام جهاني آخر را نام ببريد.

3. آخرين ده نفري كه جايزه نوبل را بردند چه كساني هستند؟

4. آخرين ده بازيگر برتر اسكار را نام ببريد.

نميتوانيد پاسخ دهيد؟ نسبتاً مشكل است، اينطور نيست؟

نگران نباشيد، هيچ كس اين اسامي را به خاطر نمي آورد.

روزهاي تشويق به پايان ميرسد!

نشانهاي افتخار خاك مي گيرند!

برندگان به زودي فراموش ميشوند!

اكنون به اين سؤالها پاسخ دهيد:

1. نام سه معلم خود را كه در تربيت شما مؤثر بوده‌اند ، بگوييد.

2.. سه نفر از دوستان خود را كه در مواقع نياز به شما كمك كردند، نام ببريد.

3. افرادي كه با مهربانيهايشان احساس گرم زندگي را به شما بخشيده‌اند، به ياد بياوريد.

4. پنج نفر را كه از هم صحبتي با آنها لذت ميبريد، نام ببريد. حالا ساده تر شد، اينطور نيست؟

افرادي كه به زندگي شما معني بخشيده‌اند، ارتباطي با "ترين‌ها" ندارند،ثروت بيشتري ندارند، بهترين جوايز را نبرده‌اند، ....

آنها كساني هستند كه به فكر شما هستند، مراقب شما هستند، همانهايي كه در همه شرايط، كنار شما ميمانند ....

كمي بيانديشيد. زندگي خيلي كوتاه است. و شما در كدام ليست قرار داريد؟ نميدانيد؟

اجازه دهيد كمكتان كنم.

شما در زمره مشهورترين نيستيد...،

شما از جمله كساني هستيد كه براي درميان گذاشتن اين پيام در خاطرمن بوديد

!! نوشته شده توسط شهرام | 6:27 PM | Sun 6 Sep 2009

شک


مردي صبح از خواب بيدار شد وديد تبرش ناپديد شده، شك كرد كه همسايه اش آن را دزديده باشد..براي همين تمام روز اورازير نظر گرفت.

متوجه شد كه همسايه اش در دزدي مهارت دارد مثل يك دزد راه مي رود، مثل دزدي كه مي خواهد چيزي را پنهان كند پچ پچ مي كند. آن قدر از شكش مطمئن شد كه تصميم گرفت به خانه اش برگردد لباسش را عوض كند و نزد قاضي برود و از او شكايت كند.

اما همين كه وارد خانه شد تبرش راپيدا كرد.زنش آن را جابه جا كرده بود.مرد از خانه بيرون رفت و دوباره همسايه اش را زير نظر گرفت و دريافت كه او مثل يك آدم شريف راه ميرود ،حرف ميزند و رفتار مي كند.

!! نوشته شده توسط شهرام | 10:36 AM | Sat 5 Sep 2009

مرد بازیگر

مردی که بازیگر شد:
بازيگر مرد هر روز دير سر کار حاضر مي شد، وقتي مي گفتند : چرا دير مي آيي؟ جواب مي داد: يک ساعت بيشتر مي خوابم تا انرژي زيادتري براي کار کردن داشته باشم، براي آن يک ساعت هم که پول نمي گيرم. يک روز رئيس او را خواست و براي آخرين بار اخطار کرد که ديگر دير سر کار نيايد.
مرد هر وقت مطلب آماده براي تدريس نداشت به رئيس آموزشگاه زنگ مي زد تا شاگرد ها آن روز براي کلاس نيايند و وقتشان تلف نشود. يک روز از پچ پچ هاي همکارانش فهميد ممکن است براي ترم بعد دعوت به کار نشود.
مرد هر زمان نمي توانست کار مشتري را با دقت و کيفيت ، در زماني که آنها مي خواهند تحويل دهد، سفارش را قبول نمي کرد و عذر مي خواست. يک روز فهميد مشتريان ش بسيار کمتر شده اند. مرد نشسته بود. دستي به موهاي بلند و کم پشتش مي کشيد . سيگاري آتش زد و به فکر فرو رفت. بايد کاري مي کرد. بايد خودش را اصلاح مي کرد. ناگهان فکري به ذهنش رسيد. او مي توانست بازيگر باشد:
از فردا صبح ، مرد هر روز به موقع سرکارش حاضر مي شد، کلاسهايش را مرتب تشکيل مي داد، و همه ي سفارشات مشتريانش را قبول مي کرد.
او هر روز دو ساعت سر کار چرت مي زد. وقتي براي تدريس آماده نبود در کلاس راه مي رفت، دستهايش را به هم مي ماليد و با اعتماد به نفس بالا مي گفت: خوب بچه ها درس جلسه ي قبل را مرور مي کنيم. سفارش هاي مشتريانش را قبول مي کرد اما زمان تحويل بهانه هاي مختلفي مي آورد تا کار را ديرتر تحويل دهد: تا حالا چند بار مادرش مرده بود، دو سه بار پدرش را به خاک سپرده بود و ده ها بار به خواستگاري رفته بود.
حالا رئيس او خوشحال است که او را آدم کرده ، مدير آموزشگاه راضي است که استاد کلاسش منظم شده و مشتريانش مثل روزهاي اول زياد شده اند.
اما او ديگر با خودش «صادق » نيست. او الان يک بازيگر است.

!! نوشته شده توسط شهرام | 0:1 AM | Sun 23 Aug 2009

lightning city

 سام یک عکاس حرفه ای هست که سوژه های جالبی رو در نظر میگیره حتما" از عکسهاش دیدن کنید.

 

http://wvs.topleftpixel.com/lightning city || Canon5D2/Sigma12-24@12 | 15s | f8 | ISO50
We had a massive lightning storm in Toronto last night. I set my camera to do 15 second exposures at 17 seconds intervals for three hours and from 660 shots more than 60 of them had lightning in them.

من که حیرون موندم افرادی که با قانون قدیم اقدام کردند و در قانون جدید هم شغلشون هست.باید تو صف بمونندمیگن مشکلی نیست پرونده رو میتونید ببندید و با پرونده جدید اقدام کنید.یکی نیست به این کانادائی ها بگه با باجون انهایی که از قبل تو صفند الان هم شغل شون رو میخواهید خوب ببریدشون جلوی صف عجبا!!!دارن از ته صف میفرستن توخنده الان سایت اداره مهاجرت رو نگاه میکردم دیدم یک سری پرونده ها رو به تدریج دارند از سوریه میفرستند ورشو چرا برای اینکه انجا سرشون خلوت تره و سریعتر به کارها رسیدگی بشه.ولی جالب اینجاست که با فرستادن پرونده ها به انجا زمان پروسس کردن رسیده به ۶۴ ماه یعنی یه چیزی شبیه همون دمشق.من که نمیفهمم چه خبره اگه شما فهمیدید به منم بگید.
!! نوشته شده توسط شهرام | 5:13 PM | Tue 11 Aug 2009

Friends

Dear Friends
Give thousand chances to your enemy to become your friend, But dont give a single chance to your friend to become your enemy

F - Few
R - Relations
I - In

E - Earth
N - Never
D - Die

!! نوشته شده توسط شهرام | 1:59 PM | Fri 24 Jul 2009

RSS